اتفاقِ ناخوشایند

خرید بک لینک
در دنیایی که قهرمانها «هوشمندانه» عمل میکنند و تصمیم میگیرند، ما آدم معمولی ها چه نسبتی با آنها برقرار می کنیم؟۷۴ سال از زمانی که جوزف کمبل «سفر قهرمان» را بعنوان کلان الگوی داستانی معرفی کرد، میگذرد. از هانیبال لکتر تا دون کورلئونه و جان میلتون، از گوییدو تا فورست گامپ و گندالف، هرکدام یکی از قهرمانان هزارچهرهی داستانهای سینماییاند. داستان قهرمان جنگ، الگویی متفاوت از دیگر قهرمانها ندارد. قصهگو انتخاب میکند کدام الگوی قهرمان با بستر داستانی او بیشترین سازگاری را دارد. از اینرو فیلم ضدجنگ نمیتواند قهرمانی شیفتهی آدمکشی داشته باشد و بالعکس. اما در سینمای ایران قهرمان جنگ چه شخصیتی دارد؟ از اسد و محمود «مهاجر» تا حاج کاظم «آژانس شیشهای» و مهدی «موقعیت مهدی»، «ایستاده در غبار» بیچهره و میرزای «غریب» چه مسیری را پیمودهایم؟ از چهرههای کاملا مثبت و بری از خطا به چهرههایی گذر کردهایم که نماز خواندنشان سوژهی فیلم نیست، شخصیتهایی که در تلاشند واقعی باشند، عصبانی میشوند، غر میزنند، میخندند، اهل شوخیاند و محبت به زن را بلدند. اما قهرمانها همچنان اشتباه نمیکنند. عصبانی میشوند، پرخاش میکنند، اما به مناسبت وظیفهشان. شوخی میکنند تا دل رزمندهها را شاد کنند و همهی امور تلاشی هوشمندانه برای رام کردن دیگران در جهت خواستهی خودشان است. از «اخراجیها» که بگذریم، متوسلیان به روایت مهدویان تابوشکنی بود. اما گویی شابلون روایت قهرمان جنگ شد. از این رو، تفاوت فیلم «غریب» با «چ»، با «موقعیت مهدی» و با «ایستاده در غبار» در کجاست؟تصویر قهرمان جنگ کلیشه است چون تصور از او کلیشه است. تصویر مقدس و منزه از او همچنان پایهی اصلی تصویر سینمایی از اوست. فرض بگیریم، اگر اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 16:47

بیشتر مسافران هواپیما مرد هستند. آشنا با یکدیگر. بدیهی است که کارگران شرکت نفت و پالایشگاه هستند. مهندسها نیستند. به وضوح معلوم است آنها پروازهای بهتری دارند. لااقل از سر و وضع هیچکدام مسافران برنمیآید که مهندس یا نیروی ارشد باشند. غالباً لباسها معمولی است و کفشهای قدیمی یا کتونیهای کهنه، تیشرت یا پیراهن دارند و جین پوشیدهاند اغلب. حرفهایشان دربارهی تغییر حقوق و عوض شدن ارشدشان و شیفتهاست. بیشترشان کوله یا ساک دارند و تحویل بار ندادهاند. به تجربه می دانند که علافی زیادی دارد و به تیز و  فرز بودن عادت کردهاند. قرص و تند و محکم راه میروند. زود توی اتوبوس سوار میشوند. زود صندلیها  را پر میکنند و زود پیاده میشوند و زود از فرودگاه بیرون میزنند. صندلی جلویی ام تازه پدر شده. یعنی چند ماهی می شود. این را از دید زدن گوشیاش میفهمم. گوشی را رو به روی صورتش بالا گرفته و توی تاریکی هواپیما که همه خوابند، فیلمهای دختر بچهی چندماههاش را عقب و جلو میکند. بیشتر از اینکه بچهاش را ببینم حواسم به خانهاش است. قدیمی، ساده، معمولی. موکت کرم و فرش لاکی دارد و دور تا دور خانه متکا چیدهاند. خانهاش مبل ندارد. این را بعدا که با خودم مرور کردم فهمیدم. صندلی کناریام  زنی شاید همسن خودم است. با دختری چند ماهه که میرود شوهرش را ببیند. همه معمولی. از معمولی هم پایینتر. گوشهی بلیط خیلی کوچک نوشته است: «اکونومی». یکجا از لابلای حرفهای مردها هم شنیدم که میگفتند سرویس میآید دنبالشان. اینجا عسلویه است. شهری که آسمانش سرخ است، مشعلهای آتش از لابلای کوهها و صخره سنگها سر برآوردهاند و هوایش بو میدهد. بوی گاز و نفت. دم عمیق دوم را که میکشم به سرفه میافت اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 16:47

جلوی مسجد سلمان فارسی از ماشین پیاده شدم. کرایهاش را حساب کرده بودم و رفت. در مسجد بسته بود. مانند همهی مساجد دیگر که فقط موقع اذان و نماز اذن ورود میدهند. روی اینکه در خانهای را بزنم نداشتم. دختر پذیرش هتل گفته بود: «برو بنک. اهل تسنن اونجا مراسم میگیرن. در هر خونه رو بزنی یه پیرزن هست که سوالات رو جواب میده.» از بنک اما نتیجه نگرفتم. مردی دم نانوایی گفت: «برو گردان یا آزادی». نه تاکسی عبوری پیدا میشد و نه میشد به تاکسی اینترنتی امید داشت. پیاده راه افتادم. به حساب گوگل مپ کل کنگان را میشد در نصف روز پیاده رفت. خیابان آزادی هم کسی اطلاعات بیشتر نداشت. فقط مرا به پارک ساحلی و خلیج فارس زیبا رساند. زن سبزی فروش کنار خیابان گفت: «برو عکاسی این پاساژه.» و با دستانش که از آفتاب و کار پیر شده بود سر نبش را نشانم داد. «آقای کرمی کمکت میکنه. خودش تو کار روزنامه ست.» آقای کرمی اما شبیه هیچ کدام آدمهای خونگرمی که از دیشب دیدهام، نبود. دشداشه و جلیقهی کوچک عربی پشت شیشهی یک مغازه قمیص فروشی عرب توجهم را جلب کرد. وارد مغازه که شدم انگار به انبار زده بودم. مغازه لباس فروشی بود و خریداران هرکدام برای بچهشان لباسی میخریدند که فرداشب بپوشند. لباس گرانیست. یک دشداشه کوچک و یک چفیه و یک جلیقه کوچک حدود یک میلیون تومان آب میخورد. برای اینکه فقط یک شب در سال پوشیده شود لباس گرانی است و احتمالاً فقط برای بچه پولدارهاست که تمایزشان از بقیه معلوم باشد. فروشنده پسر خیلی جوان و حتی نوجوان عرب بود. دلیل و چرایی برگزاری گرگشو را نمیدانست. فقط میدانست که قدیمها خوش میگذشته و آرزو کرد کاش هنوز هم کوچک بود و میرفت دم خانهها خوراکی میگرفت. میگوید این محلهها مراسم را جدی میگی اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 16:47

صفحه بندی